18.11.13

شما مردید، حالیتون نیست...

مدتهاست دست کشیده ام از مبارزه، کدام مبارزه؟ بماند!
نه اینکه زندگی روزمره ام هدفی نداشته باشد، میزان شادی حاصل از پیروزی و تلخی شکست در من به صفر میل میکند.
همان آدمی که همزمان هورا میکشد از پیروزی در بیرون، در درونش کسی ست که لبخند ارامی می زند و میگوید: این نیز بگذرد! آدمی که شکست خورده باید اخم کند و داد وبیداد راه بیاندازد، اما درونم آدمی ست که "گذشتن" را یاد آوری میکند.
شاید افتضای سن است اما هر چیزی که هست پشت پلکهای من نشسته و به دور از هیاهوی شادی وشیون بیرون، آرام و منتظر است.
این وقتها دیگر هیچ چیز نه انچنان دور است و نه آنچنان نزدیک! فاصله ها به قاعده است و کسی توضیحی بدهکار نیست.
اما همزمان مغزم مبارزه میکند برای شادی و عصبانیت و تو بگو :احساسات انسانی!
مغزم عصبانیست از این بی خیالی ، میخواهد لذتی بیشتر از خوردن اناری و دردی بیشتر از درد شانه ای که خسته از تایپ کردن است داشته باشد اما ادم درونم میگوید: ای بابا! این نیز بگذرد!
خلاصه: آدم درونم را این روزها دوست دارم وندارم! برای او اما فرقی نمیکند!

1 comment:

Anonymous said...

معصومه خانم، خواهر گرامی
ممنون که لطف کردید و گاه اینجا هم مینویسید، هر چند کوتاه و هرچند گاه به گاه
انشالله که روزهایتان خوب باشد و خوبتر شود
یا حق