3.7.13

چهار راه

دوستش داشتم 
نمى دانست
دوستش داشتم 
نمى دانستم
پرسه زدن ها
سيگار كشيدن ها
سلام ها و لبخندها
ديدن يونس
محمد
ابراهيم 
و ديگر پيامبرانى كه بر كوچه هاى خاكى پايتخت
مبعوث
شده بودند
حالا
با اينهمه غربت
اينهمه دورى 
گاليله اى هستم
كه پاى بر زمين مى كوبم
و فرياد مى زنم
با تمام بى نظمى اش
با بچه هاى موترشويش
رستوران هاى محقرش
چهار راه پل سرخ
مركز جهان است
فرياد مى زنم
گلوله ها را متوقف كنيد
آن سوى اين دود و غبار
چهار راهى است 
كه دل از شاعرى برده است
"ضیا قاسمی"· 

2 comments:

سوده said...

چقدر زنده! دوستش داشتم

Anonymous said...

آخ آخ این حرفی کسیست که از غربت بیزار است مثل من. آقا خواهش کوچکی است خواهشن متوقف کنید گلوله ها را !