10.6.13

هنوز که هنوز است وقتی کسی مرگ تو را یاد آوری میکند با ناباوری نگاهش میکنم و چند لحظه طول می کشد که همه چیز دستم بیاید. مثل دیروز که زن جوان اشنایی عذر خواهی کرد و تسلیت گفت که نیامده سر ختم. چند لحظه لبخند به لب سلام وعلیک روی صورتم ماسیده ماند تا خودم را جمع کنم و جوابی که انتظار شنیدنش را داشت بدهم: خدا رفتگان شما ...
یا چند روز پیش که خواهر زاده ام پرسید: کی می روی سر خاک خاله؟
خشکم زد. سر کدام خاک؟
فکر میکردم چرا؟ شاید اگر تمام مدتی که بقیه خبر داشتند و بدن بیجان تو را از خانه تا شفاخانه و بعد هم مسجد وغسالخانه بردند و من تمام مدت (چند ساعت؟) را گریه میکردم و دعا میکردم بیایی و بگویی: چیزی نیست...من را هم پابه پای تو از شفاخانه تا غسالخانه می بردند...
انگار در مورد مرگ تو من همانجا توی مسجد نشسته ام و تکان نخورده ام و کسی زیر بازویم را نگرفته و به زور نبرده که بدن کفن پوشیده ات را نشانم بدهد که باور کنم...باور نکردم...
هنوز خوابهایم گواهی میدهد که همه مرده اند و تو زنده ای ...

3 comments:

ساغر said...

خیلی غمگین....

علی بودا said...

سخت است و باورش سخت تر ، از اشنایان کسی مادرش را از دست داده بود ، مدام اه می کشید و می گفت همه دنیا خوشند و راه می روند چرا تو باید زیر خاک باشی ، زمان لازم است همه چیز بهتر می شود .

amasangari said...

خدایا توبه :( من می ترسم.