4.6.13

در سالن انتظار فرودگاه استانبول نشسته ام و ساعت از یک نیمه شب گذشته و من خسته ام و خواب آلود. صندلی پیدا کرده ام و دور از هیاهوی فروشگاه های تکس فری نشسته ام و کتاب جدید خالد حسینی را که به قیمت گزافی خریده ام ورق می زنم.
زن جوان عرب زیبایی کنارم می نشیند و سر صحبت را باز میکند. حوصله گفتگو ندارم. کاشف به عمل می آید که میخواهد مرا به اسلام دعوت کند و وقتی میگویم: مسلمان هستم و علاقه ای هم به بحث ندارم راهش را میکشد ومی رود...

3 comments:

مهرورز said...

من اگر بودم کنجکاو می شدم که کمی با او بحث کنم. حد اقل سر به سرش می گذاشتم.

علی بودا said...

کتابهای خالد حسینی هر چه قدر هم گران باشند قطعا ارزش خریدن دارند .. پیروز باشید.

سوده said...

در دانشگاه به هر كي از اديان ديگر كه مسلمان ميشد يك سكه طلا ميدادند. يادم است دختري روس آخرهاي درسش مسلمان شد و بدهي هايش را پرداخت و رفت.