1.5.13


جدام از آدم‌ها. یک جا می‌ایستم میان‌شان و سکوت می‌کنم. آدم‌ها حرف می‌زنند، می‌خندند.من حرفی ندارم. چیز خنده‌داری به ذهنم نمی‌رسد.حرف‌هاشان برام خنده‌دار نیست. جالب نیست.
 تنهام. دوست دارم بروم یک گوشه دراز بکشم زیر آفتاب. گرما از کمرم بزند بالا تا توی سینه‌ام. چشم‌ها را ببندم و نسیمی به خوابم ببرد.


اینجا را هم بخوانید!

پ ن: جدا در هفته گذشته روزی 100 نفر امده اند و به این صفحه سر زده اند؟ بی خیال!

1 comment:

Anonymous said...

سلام خانم ابراهیمی
اگرچه برای آدم مشکل است اینکه قبول داشته باشد تا همرنگ جماعت باشد. ولی در روابط عمومی در یک جامعه فرار از همرنگی جماعت تا جایی غیر ممکن است....

مسرور باشید