20.4.13

چیزهایی که فراموش نمیشوند...

پدر و مادرم هرگز دعوا نکرده‌اند، آن‌جور که صداشان بالا برود حتی. همین است که هیچ‌وقت به صدای شکستن شیشه‌ها، و به شکستن شیشه‌ها عادت نمی‌کنم. و هرگز یاد نگرفته‌ام که چه‌طور باید شیشه‌خُرده‌ها را جمع کرد، و چه‌طور باید فردای روز واقعه، شکسته‌ها را بند زد، و تعریف شکسته‌ی تازه‌‌ی اشیا را پذیرفت، انگار همین‌طور شکسته بوده‌اند از ازل.
و آدمی با این تربیت، مرتاض نیست که روی خُرده‌شیشه‌ها راه برود، و عادت کند؛ درد می‌کشد، بغض می‌کند.
هیچ‌چی.


پدر و مادرم خیلی دعوا میکردند، هیچ وقت هم نفهمیدم سر چه چیزی دعوا میکنند. موضوعاتی بود که عنوان میشد اما من که بزرگ شدم و ازدواج کردم و اووه شش سال!!! (پنج سال و چند ماه) از ازدواجم میگذرد هیچ وقت نمیتوانم علت هایی که بین دعواها رد و بدل می شد را واقعا دلیل بدانم.
امروز اول صبح این مطلب را خواندم و هنوز حتی به یاد آوردن آن دعواها برایم عادی نیست.
هنوز هم وقتی کسی سرم داد میکشد قفل میکنم... هنوز هم اشک تنها مفرم میشود... نمیتوانم آدم هایی را که عربده کشیده اند در برابرم و یا کتکم زده اند و تهدیدم کرده اند- را فراموش کنم و یا ببخشم. گاهی وقتها که مجبور شده ام مقابله به مثل کنم بعدش هیچ احساسی نداشته ام از رهایی و یا چه میدانم لذت انتقام. هر باری که آن آدم ها را دوباره دیده ام. همه چیز! زنده شده در برابرم!
چطور آدم ها می توانند آسیب فیزیکی و مهمتر از آن روحی به همدیگر بزنند و فردایش انتظار داشته باشند خوش و خرم و با یک عذرخواهی ساده همه چیز! به روال سابق برگردد؟ برای من هیچ وقت برنمی گردد.


No comments: