27.12.12

گاهی وقت ها که یادم می رود...

برای نیما جان! یا محمد انور خان صالحی! (کسانی که مشکل قلبی دارند، نخوانند!)

دیروز آلبوم عکس ها را برای اولین بار به دختر عمه ها نشان می دادم. خودت می دانی رابطه خوبی با عکس ها و گذشته ندارم. چیزی که برایم غنیمت است این دم است و جاده فرا رویم.
بعد دیدم روی آلبوم عروسی تاریخ زده ام 2007!
واقعا من و تو پنج سال با هم "زندگی" کرده ایم!؟
برای من اما همه چیز تازه و مثل روز اول است. برای من زندگی با تو هیچ وقت عادی! نشد و حالا فکر می کنم : چه خوب!
برای من هر روز زندگی روز تازه ای بود برای قهرها و آشتی ها و خنده ها بیشتر و گریه ها کمتر!
در طول این پنج سال هیچ وقت تاریخ عروسی مان را به خاطر نسپردیم و جشن نگرفتیم. چرا که توافق نا نوشته ای بین ما بود که هنوز همان دو هم خانه ای، دو دوست، دو همسفر، دوهمکار، ... همه چیز بودیم و "زن و شوهر" به معنای روزمره اش نبودیم!
چه سر چای دم کردن و چه جای زندگی را انتخاب کردن با هم بحث کرده ایم و دعوا کرده ایم و توافق کرده ایم. هر خشت این زندگی را دو نفری گذاشته ایم و زن بودن من نقطه ضعف و مرد بودن تو قدرت در خانه مان محسوب نشده!
دنیای کوچکی که جدای از بایدها و نبایدهای بیرون ساختیم. خوب یا بد! انتخاب هر دویمان بوده و هست و همین شادی هایی را برایمان آورده است که کسی جزمن و کسی جز تو نخواهد فهمید!


خلاصه:
چه خوب بود پنج سال زندگی مشترک! تشکر بابت خوبی ها و خوشی ها و معذرت بابت بدی ها! همین! 

3 comments:

Eng. Mohammad Anwar Salehi said...

عاشقتم عزیزم

Faezeh Ebrahimi said...

نمی دانم خودتون چه احساسی دارید ولی من هرجایی اگر بخوام مثالی از زن و شوهر نمونه و الگو نام ببرم، شما رو می گم.
شاید بهتره بگم زندگی شما مثل الگو برای من می مونه. سراسر احترام به فضاهای شخصی همدیگه. به نظر من خیلی چیزها باید برای آدم حل شده باشه که آدم به این سطح از آگاهی برسه!

Anonymous said...

همیشه خوشبخت باشید.