24.12.12

یک روزهایی... یک لحظه هایی...

یک روزهایی هست و یک وقت هایی که پشت میز کارت نشسته ای و تند تند کار می کنی. ایمیل های طولانی می نویسی و گزارش های فوری!!!
بعد بدون هیچ دلیلی هنگ می کنی. نیرویت تمام می شود و حتی یک کلمه هم جلو نمی روی... بعد تمام روز ذل می زنی به مانیتور و دنبال دلیلی... محرکی برای ادامه می گردی...
یک شب هایی هست که نیمه شب از خواب بیدار می شوی و خواب یکدفعه پریده است و جای دوری رفته... دنبال دلیلی برای ادامه می گردی ...
یک شب هایی هست که خسته هستی... فکر می کنی آیا بشود مغزت را مدتی بیرون بگذاری و فکرهایت را دور بریزی و خالی... خالی شوی؟... بعد بدون هیچ دلیلی چای دم می کنی و می نشینی پشت لپ تابت و بی وقفه کار می کنی تا بعد خوابت ببرد کنار میز و لپ تاپ روشن!


2 comments:

Faezeh Ebrahimi said...

شاید سر جای واقعیت قرار نگرفتی و با خودت می گی: خب که چی؟
این لحظات مثل رفرش توی زندگی آدم می مونه!

Faezeh Ebrahimi said...

که یه نگاه دوباره به زندگیت بندازی و چیزهایی که به دردنمی خوره بریزی دور و چیزهایی رو که نداری رو بهش اضافه کنی!