20.12.12

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

درازترین شب سال طی شده است. می بینی؟ طولانی ترین شب ها هم پایان دارند!
خسته! در تاریکی به طرف خانه نازنین دوستم می راندیم. در نور چراغ مرد مسنی را دیدم که تربوز(هندوانه) به دست به طرف خانه اش می رفت. گفتم: این سفر باید سفر خوبی باشد! این هم نشانه اش!
یکی دو روزی مزار هستم. خوش می گذرد و قرار هست بیشتر هم بشود! :))
نمی دانستم سفر کردن در زمستان می تواند اینقدر خوب و خوشایند باشد. مناظر زیبا و دیدنی جاده مزار و سالنگ ( ابرها... ابرها می توانند مناظر را رویایی کنند)... گذشتن از تونل سالنگ... اقامت در هتل دوست داشتنی همیشگی سمیر ولید و دیدار دوست نازنینم بعد از چند ماه و شب یلدا با قورمه سبزی و ترشی مادر بزرگش و تربوز شب یلدا که هدیه میزبان بود!

پ ن: منتظر صبحانه محلی مزار هستم. سر شیر محلی با نان مزاری؟!!!
پ ن2 : سمیر ولیدی ها با یک فلاسک چای سیاه تازه دم از آدم توی اتاقش استقبال می کنند. این پروسه بعد از هر بیرون رفتن و آمدن تکرار میشود! (شاید برای ما اینطورند، چرا که یک طورهایی دوست نیما اند.)
پ ن 3: سالنگ؟ برف؟ حتی مجبور به زنجیر چرخ بستن نشدیم!
پ ن4: صبحانه به سبک افغان ها کباب خوردیم و ناهار قابلی ازبکی در ایبک (بهترین رستوران بین راهی)!
پ ن 5: حوصله سفر نامه نوشتن نیست!

1 comment:

Shaharzad said...

ما حسودیم. طبعا.