1.12.12

حیف آنهمه زیبایی و ذکاوت که خاک کردند!

شب قبلش دوستان بهتر از برگ درخت و آب روان برایم تولد کوچکی ترتیب داده بودند. با یک کیک خوشگل کوچک! روزها بود که به متنی فکر می کردم که برای سی و دو سالگی ام بنویسم و بگذارم روی وبلاگم. یادم بود از همه تشکر کنم که در همه این سالها به عنوان خانواده، دوست و همکار در کنارم بودند.
فردایش نمایش فیلم سنگ صبور عتیق رحیمی بود. همان که من ده دقیقه اول از سالن نمایش بیرون آمدم. بس که تلخ بود. بس که شبیه زندگی در این روزها در کابل است. بس که...
نازنین دیگری هم وقت پیدا کرده بود که به زندگیش خاتمه بدهد که خوشبختانه کارگر نیافتاده بود. آخ... این روزها خشم دارم... می بینم آدم های دور و برم زندگی شان را می گذارند سر چیزهای پوچ... بس که زندگی برایشان بی ارزش است...
آمدم نشستم توی آفیس علی- برادرم- و فیس بوکم را باز کردم تا وقت بگذرد و بعدش پای صحبت صحرا و محمد حسین بنشینم که یکی بهترین های سینمای افغانستان است و دیگری ازبهترین های ادبیات داستانی!
...
خبر مرگ تو رسید، کبری عزیزم! متنفرم از فیس بوک که به هیچ کس رحم نمی کند و واقعیت ها را می کوبد توی صورتت!
می دانی...
کلمه ها بی استفاده شده اند و مبتذل...
 
آخر چه وقت مردن بود عزیزم؟
حیف آنهمه زیبایی و ذکاوت نبود که با خودت به زیر خاک بردی؟

راستش عصبانی ام! 
از تهران عصبانی ام که تو را از ما گرفت. از زندگی... 
چرا تو؟ بین میلیون ها آدم چرا تو؟ تو که یکی از بهترین ها بودی! تو که تنها لبخندت می توانست زندگی ها را گرم کند! دخترها می توانستند به تو نگاه کنند و یاد بگیرند که "زندگی کردن" یعنی چه!
از خدا عصبانی نیستم و به این امید واهی دل بسته ام که شاید برنامه های بهتری برای تو داشته باشد.ولی می دانی رفتن تو، عادلانه نبود...

2 comments:

Shaharzad said...

راست می گویی. اصلا عادلانه نبود. باور نمی کنم.

شب ستا said...

به قول دوستی "حالا که مرده ای, آن روح لامصب ات را بفرست!"