27.11.12

این گوشت تلخ خواهد بود!

چشم که باز می کنم جای دیگری هستم. می دانم که شب گذشته را بدون هیچ رویا ویا کابوسی گذرانده ام. صدای نماز خواندن پدر می آید. 
بیرون باران شروع به باریدن کرده. آدم های عصبانی و خیس... موترهای عبوری که چراغ می دهند وبرایم بوق می زنند. دلم برای مردان این شهر می سوزد!
اما من به خانه مادرم فکر می کنم و صدای پدرم که: شب تنها نمانی، تنهایی هم راه نیافت. با علی (برادرم) با هم بیایید!
لبخند می زنم. مگر نه این که ده سال است با روزها و شب های این شهر جنگیده ام. با مردهایی که تو را به شکل گوشت قربانی می بینند و می خواهند تکه ای از تو را به دندان بگیرند! گرگ های بیچاره، این گوشت تلخ خواهد بود!

حالا،

بین کتابها و بخاری چوبی کتابخانه نسشته ام و به صبح زود زمستانی برفی شهری کوچک در حاشیه کویر فکر می کنم که برای اولین بار مادر و پدرم راهی تهرانم کردند. نوزده ساله بودم و برای انجام مصاحبه میدانی به تهران می رفتم. ایستگاه قطار وسط دشتی بود که از سر کوچه مان قابل دیدن بود. وسط های دشت به عقب نگاه کردم. زیر بارش آرام برف که همه چیز را سفید می کرد، مادرم ایستاده بود تا من به ایستگاه- جای امن- برسم.

سالهاست آن نگاه پشتم را گرم می کند!

1 comment:

Shaharzad said...

این نوشته دلم را نرم کرد و لرزاند..