23.11.12

عید من!

خوشحالم!

نه نگران کارهای عقب افتاده دفترم !
نه نگران مهمان های عیدم !
نه نگران آینده بشریت !

اشک هایم جای دور دوری رفته اند و قرار است برنگردند!

با مادرم در خیابان قدم می زنیم و سبد و دیگ و مواد غذایی برای خانه اش می خریم. قرار کاری ام را کنسل کرده ام- برای اولین بار در عمر کاری ام، چون عاشق کاری هستم که انجام می دهم- دو ساعتی پیاده راه رفته ایم!
برای خودم هم قاشق چوبی می خرم و سینی و سبد!
ساعت یک که به خانه ام برمی گردم، فکر می کنم جای دیگری در این کابل هست که به انداره خانه خودم دوستش دارم و آن خانه مادرم است!

احساس تنهایی نمی کنم در کابل!

پ ن: ببینم فردا شب می توانم مادر را راضی کنم با من بیاید عروسی!!


4 comments:

somapa said...

مامان...اخ مامان...

Faezeh Ebrahimi said...

خیلی خوشحالم که شاد و سرحالید. سلام به مامانی خیلی برسون. خیلی وقته ازش بی خبرم. سر فرصت حتمن بهش زنگ می زنم.

Anonymous said...

خانم ابراهیمی همیشه با عزیزانت خوش و سری حال باشید.
نوشتی که یک قاشق چوبی هم برایت خریده،فکر کنم که آنرا برای آش خوردن خریدی. چون خوردن آش بدون قاشق چوبی اصلآ آن آش بجان نمی شیند.چطور مگر اینطور نیست ...

Masuma Ibrahimi said...

ناشناس عزیز!
همیشه ازصدای کشیده شدن قاشق فلزی به ته دیگ و ماهیتابه چندشم می شود. قاشق های چوبی ام مدت ها بود از بین رفته بودند و دل و دماغ خرید نداشتم. آمدن مادرم به کابل دوباره برخی روزمرگی هایم را زنده و لذت بخش ساخته! شما هم خوش باشی!