24.10.12

ازیک سفرنامه نوشته نشده

جوزف بیست و هفت ساله است و شش سال است که در ارتش امریکا خدمت می کند. اصالتا مکزیکویی ست و پدر پیرو مذهبی اش به شدت با حضورش در جنگ افغانستان مخالف است. یک خواهر دارد  و حالا برای تعطیلات به امریکا برمی گردد. من که کنارش نشسته ام، عازم یک سفر کاری به اروپا هستم و خوشبختانه همسفرهای افغانم را در صندلی هایی دور از من نشانده اند!
مکالمه مان اینطور شروع می شود. دخترهای چشم بادامی و ریز نقشی که مهماندار پرواز صافی هستند اخم کرده اند و کمی خشن به نظر می رسند.
او بی هوا می گوید: فکر کنم شغلشان را دوست ندارند!
در دلم می گویم بیچاره اینها که مرتب باید در طول پرواز نگاه های خیره مردان افغان به سینه و باسن هایشان را تحمل کنند.
بعدتر که از همه چیز حرف می زنیم و جنگ و زندگی در امریکا و سیاست و همه چیز را زیر و رو می کنیم می پرسد: به من گفته اند که با زنان افغان صحبت نکنم، چون ممکن است مردهای افغان به من حمله کنند!
می گویم: راست گفته اند.
دورو برش را که نگاه می کند، می خندم و می گویم: نگران نباش. الان همه این مردهای افغان فکر می کنند من هم یک خارجی هستم چون تمام مدت یک کلمه هم دری نگفته ام!
بعدتر که دخترهای دیگر را آخر پرواز در فرودگاه دبی می بینم و با هم به طرف گیت پرواز بعدی می رویم. نگاه های حیرت زده مردان افغانی که من را در پرواز دیده بودند و حالا دری گپ زدنم را می شنیدند، دیدنی است!

No comments: