18.10.12

بعد از چهار سال

خیلی اتفاق ها افتاده، شاید تکان دهنده ترین اتفاقات زندگی هر دویمان در این چهار سال رقم خورده باشد.
او ازدواج کرده و دختر دارد و آن سر دنیا زندگی می کند.
من ازدواج کرده ام و کار رو زندگی ام را برای خواندن رشته مورد علاقه ام برای دو سال رها کردم و بعد کاری را که دوست داشتم شروع کرده ام و...
همه این ها در این چهار سالی که یکی دو بار چند لحظه ای تلفنی حرف زده ایم و دو خطی چت کرده ایم.
قبل از این چهار سال دو دختر شاد بودیم که به ترک دیوار هم می خندیدیم و راجع به بیشتر چیزها هم نظر بودیم!
حالا قرار است چند ساعتی همدیگر را ببینیم. 
خودم آدم دیگری شده ام. تو چطور؟

پی نوشت:
خنده هایمان آرام تر شده، سکوت هایمان عمیق تر، پشیمان نیستیم از انتخاب هایمان !! او فکر می کند من همان آدمم. من فکر می کنم او همان آدم ست بعلاوه اینکه مادر است و همسر است! :)

1 comment:

Anonymous said...

درست می گی خیلی چیزا تغییر کرده خیلی چیزا در حال تغییر هستن اما دیدنت برام برابر تمام شادیهای دنیا بود هیچ گاه وصف نمیشه لحظه ای که در اغوشت گرفتم فقط خودم می دانم