17.10.12

اعتماد!

واقعیت این است که بنیان این زندگی بر "اعتماد" استوار است. منظورم از زندگی همه چیز هست. رابطه، دوستی، خانواده، کار... درست است که در کار قرار داد می بندی. شرط می گذاری اما در آخر این آدمی ست که می تواند از کارش بدزدد. می تواند قانون را دور بزند، می تواند خیانت کند!

این روزها وسط یک دعوای عجیب وغریب گیر افتاده ام. شب و روزم را گرفته و ممکن است ثمره تلاش ده ساله ام یکجا بر باد برود. بیشتر از همه نگران آن " اعتماد" هستم و این که ممکن است آدم یا آدم هایی بعد از این دعوا برایم بمیرند و محو شوند. نمی دانم ، اما امیدوارم طرف بد بین ذهنم اشتباه کرده باشد و همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.

بعد بین همه این اتفاقات، من این نیروی جلو برنده را از کجا می آورم؟ صبح بخیزم و به قول مادرم: بدوم تا شب! شب خسته و خمیر به خانه ام بیایم و فرداش این چرخه را تکرار کنم؟ تا کی می توانم ادامه بدهم؟

پ ن: نیما می گوید به خاطر حمایت من است عزیزم! عزیزم را هم غلیظ می گوید! اما این روزها تبدیل شده به آن آقای کارتون گالیور که می گفت: من می دونستم!!

No comments: