17.10.12

ما وکلاس درس (برای رزا)

یکدفعه یاد برگشتن های دو نفری مان از دبیرستان افتادم. آن پیاده روی طولانی و ماشین سوار شدن هایمان را. تو همیشه ساکت بودی و من همه چیز را که اتفاق افتاده بود برایت تعریف می کردم. گاهی فکر می کردم اصلا گوش نمی دهی، اما مهم نبود (گاهی یک خاطره را بارها تعریف می کردم و بیشتر وقت ها به رویم هم نمی آوردی). مهم چیزهایی از کلاس درس بود که توی کله ام بود و باید بیرون می شد.
دیشب جریان روزش را برای نیما تعریف می کردم. جریان بیزنس کارت دادن استاد و ازار دادن خودم که بعدش دخترها تا بناگوش سرخ شدن استاد را دست گرفته بودند.
اینکه در حین تعریف کردن سعی می کردم روی بزرگتر بودن خودم از نظر سنی از استاد تاکید کنم و اینکه تقصیر خودش بود که هی می خواست شوخ طبعی کند و طبعا...
بگذریم... 

دلم گرفت. بیا برایت تعریف کنم و نگران قضاوتت نباشم! همین!

No comments: