6.9.12

پیرمرد چشم ما بود!*

خبر مصیبت مثل دیواری آوار می شود روی سرت. خم میشوی. نمی دانی چه کنی لاجرم برای مدتی طولانی... بیصدا...بی حرف ...به آسمان شب خیره می شوی. بعد یک جاییست که یکدفعه از صدای هق هق گریه خودت هم وحشت می کنی!
پدربزرگ نازینم که همه حاجی صدایش می کردیم از بین ما رفت!
خبر را که شنیدم سعی کردم چهره اش را به خاطر بیاورم. موها و ریش هایی مرتب شده و یکدست سپید با آن دست ها و پاهای کک و مکی.
گفته بودند بیمارستان است. باور نکردم! فکر می کردم آن پیرمرد آرام و دوست داشتنی که نه کاری به کار کسی داشت و نه هیچ وقت بد کسی را گفت و بدی نکرد، یادم نمی آید دکتر رفته باشد. مادربزرگ که رفت، او هم طاقت ماندن نداشت لابد!
باور نکردم. بعد هی از آدمها پرسیدم و همه گفتند رفته است.
دو روز بیمارستان و بعد رفته است.
خواهرم می گوید که بالای سرش بوده که پیرمرد خواسته صورتش را به طرف قبله برگردانند، زیر لب چیزی زمزمه کرده و نقس بلندی کشیده و مثل آدمی که بخواب عمیق و آرامی فرو برود، چشم هایش را بسته است.
خواهرم برای هر کسی که برسد تعریف می کند و می گوید پیرمرد مرگ زیبایی را که می خواسته داشته است، و برایش گریه نکنیم!
این روزها نوه ها که دور هم جمع می شویم از پیرمرد حرف می زنیم. از مهربانی و آرامش همیشگی اش. از اینکه بزرگ خانواده بزرگی بود اما هیچ وقت در هیچ مساله خرد وکلانی اظهار نظر نکرد. تاسفم از این است که با رفتن پیرمرد دنیایی رفت که خوابش را هم دوباره نخواهم دید.
این روزها فکر می کنم حضورش در زندگی ما آنقدر عمیق و آرام و بی آزار بود که فکر می کردیم آدم مهمی در زندگی مان نیست. اما حالا که رفته، بخش بزرگی از زندگیم بی حضورش سیاه چاله ای می نماید. به خدا خوشبخت بودم که او بخشی از زندگی من بود!
قبل ترها وقتی آدمی از دنیا می رفت نمی فهمیدم گریه آدم ها را. با خودم می گفتم مرگ حق است و همه مان می رویم. گریه ندارد. حالا اما می دانم حداقل برای من، این گریه هایم تاسف عمیق از لحظه ها و روزهای خوشبختی ست که گذراندیم و نفهمیدیم. آدم نازنینی که با ما بود و ما با او نبودیم!!!

پ ن: 
دلم می خواهد بگریزم از ختم ها و سرسلامتی گفتن ها. یک لحظه کنار حاجی بنشینم با آن قران و مفاتیح الجنان درشت خط اش و آن کلاه سپید و او هی بین قران خواندنش یکدفعه یادش بیاید و بپرسد: خو، کی از کابل آمدی؟

* عنوان نوشته ای از جلال آل احمد در مورد نیما یوشیج

3 سپتامبر 2012

No comments: