22.9.12

... و ما سر از اشویتش در آوردیم!

من آدم خودخواهی هستم. لحظه های ناب زندگیم را فریز می کنم در ذهنم، می گذارم برای روزهای سخت زندگی که به خودم یاد اوری کنم. هی! روزهایی بوده است در زندگیت که می توانی به امید تکرارشان زندگی را تاب بیاوری.
ماه های سختی را پشت سر گذاشتم و امروز به گذشته که نگاه می کنم می بینم: ارزشش را داشت!
شب خداحافظی الیزابت دخترها را در آغوش کشید و چشم هایش پر از اشک شد. ایزا و آشا فرصت گریه کردن را نداشتند با مسخره بازی های حسنا. 
یک نفر دیگر هم بود که می خواستم در آغوشش بگیرم و بابت محبتش - که بسیار بیشتر از وظیفه اش بود- از او تشکز کنم که فرصتش نبود.
با خودم گفتم بنویسم این روزها را، اما نمی شود. چیزهایی در زندگی هست که با گفتن از دست می رود.
همینقدر که من: دور دورها دوستان جانی دارم!

No comments: