2.8.12

چیدمان( installation )خداوند

چیدمان اسد وعلی در میدان هوایی کابل (عکسش را در فیس بوک دیدم. علی لبخند به لب دو چمدان سنگین را حمل می کرد و اسد پشت به چمدان ها روی زمین نشسته بود )، تصویری ناب از این روزهای همه ماست. آنهایی که می روند و آنهایی که می مانند و چمدان هایی که از حجم خاطرات به سختی بسته می شوند.
آیا آدم هایی که می روند، با اراده خود می روند و یا مجبور به ترک می شوند؟
آنهایی که می مانند، به اختیار خود می مانند یا مجبور به ماندنند؟
چی داخل آن چمدان ها از این سر به آن سر دنیا حمل می شود؟
از زندگی های بیست و سی ساله و بسا بیشتر چطور سی کیلوگرم انتخاب!!! می شوند؟
تکلیف آدم ها و چشم های نگران پشت سر چه می شود؟ 
روزی که می رویم، واقعا می رویم؟!

این تصویر فقط علی و اسد نیست. تصویر همه ماست ، وقتی برای خداحافظی و بدرقه پایمان را در میدان هوایی کابل می گذاریم.
من برای خداحافظی هیچ کدام از عزیزانم به میدان نرفتم. همیشه خداحافظی هایم تلفنی بوده و خدا را شکر که هیچ خاطره ای از روز رفتنشان نساختم. روزهای اخر هیچ کدامشان را به هر بهانه ای ندیدم وفکر می کنم هنوز بابت آن روزها از من ناراحتند!

No comments: