6.8.12

خیابان گریه های من

نه اینکه قبلا اسمش را گذاشته باشم. همین الان که می خواستم بنویسم به ذهنم رسید.
یک خیابان درختی بود که هنوز توی خوابها و کابوس هایم هست. یک خیابان بلند که دو طرفش درخت بود و وقتی به چهاراهی حرم می رسید خالی می شد.
دوباره که شکستم، مجبور بودم تکه های شکسته ام را با خودم از آن خیابان عبور بدهم و ببرم در کوچه ای بن بست، خانه سمت راست آخری یک جایی چال کنم.
گریه هایم را توی همان خیابان دراز و درختی تمام می کردم. بس که همیشه خلوت بود و کسی مرا نمی شناخت.

امروز هم می شکنم. اما نه خیابان دراز درختی مانده و نه گریه های من.
تکه های شکسته ام را همان جای شکستنشان روی هم سوار می کنم و می گویم، اشکالی ندارد که دوستم نداشتند. سلیقه ها فرق می کند. شاید کسی از چشم های بادامی و موهای لخت و صاف خوشش نیاید.

بعد توی آینه به خودم لبخند می زنم، همیشه شروع دوباره هیجان انگیز است!

(از نوشته های گذشته)

1 comment:

R A N A said...

چشم های بادامی و موهای لخت و صاف قشنگترین هستند عزیزم..گریه چرا؟