24.7.12

همه ما مرده ایم...

یک دعوای خاموش هر شب در خانه ما جریان دارد. نه من حرفی می زنم و نه نیما. اما از وقتی که هر دو وارد خانه می شویم این دعوای خاموش شروع می شود.
لباس که عوض می کنیم یکی مان تلوزیون را روشن می کند. عموما من هستم. دوست دارم بروم پی ام سی میوزیک را با صدای بلند گوش کنم. سلیقه ام هم این روزها تغییر کرده. بدم می اید از صدای سیاوش قمیشی و داریوش وابی! توی دلم می گویم: بگذار اندی بخواند...
نیما اما آدم واقعیت هاست. بی بی سی می بیند و صدای امریکا... اخبار انتحاری... سر بریدن آدم ها... کشتن و تجاوز به دخترها و زنان بی دفاع...خوبتر اختلاس و رشوت و حماقت سیاستمداران...
از یک طرف حق دارد...می خواهد بداند دور وبرش چه می گذرد...
می گویم: اگر آن سر دنیا بود. اگر در افریقا بود، یک طوری قابل تحمل بود. اما همین جا... همین بامیان خودمان... همین سمنگان که هر سال سفر مزار از آن می گذریم... همین کنار گوش کابل میدان وردک...
این روزها از اینترنت هم بدم می آید. فیس بوک را که باز می کنی انگار ناخن می کشند روی شیشه مغزت... بس که فاجعه به ما نزدیک است... بس که فاجعه درون ماست.
آنهایی که دورند می نویسند... ما که نزدیکیم....ما که نزدیکیم هر روز از سرک دارالامان می گذریم و یادمان می آید سربازی را که آن انتحاری را در آغوش کشید... روز وحشت حمله به پارلمان که من تمام روز در افیس خوابیدم- مکانیزم دفاعی شنیده اید-... قرغه نمی رویم... مبادا لکه خونی هنوز به دیواری مانده باشد... بامیان؟ ...مزار؟... میدان؟...


دوباره شب می شود و بنگاه های خبر پراکنی با بوق و کرنا یادآوری می کند در کجا هستیم...
صداهای زیادی را می شنوم که می گویند: با تمام توان باید گریخت از این سرزمین نفرین شده...
اما خوب می دانم به قله قاف هم که برویم، دلمان آرام نیست... از آن سر دنیا نامه سرگشاده می نویسیم، فیلم می سازیم... و فاجعه همچنان ادامه دارد...
 

2 comments:

hamid said...

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا چنین رنگ است!

سلام معصومه
من ره توشه ام را برداشتم و قدم در این راه بی برگشت گذاشتم. دیدم آسمان هر کجا همین رنگ است. چند روز قبل یکی رفت توی سینما بیشتر از هفتاد نفر رو به گلوله بست. اینجا اگه نصفه شب توی خیابون پیاده راه بری و ندونی کجاها نباید بری ممکنه به خاطر ده دلار توی جیبت جونت رو ببازی. روزگار عجیبیست...
توی کابل خیلی کم پیش میامد که با خودم اسلحه حمل کنم اما اینجا توی ویرجینیا بدون اسلحه احساس امنیت نمیکنم.

حمید

Masuma Ibrahimi said...

ای داد... گفتیم جستی!
مواظب خودت باش و سخت نگیر.
می گویند پول خوشبختی نمی آورد اما گریه کردن در لیموزین راحت تر از روی دوچرخه است.حالا مردن در انتحاری سخت تر باشد یا هدف گرفته شدن توسط یک شات گان؟ من باب مزاح عرض کردم!