16.7.12

عشق آباد 4- روز اخر و بازگشت

روز سوم:
امروز قرار است که عضو پنل کنفرانس باشم. شش نفر و هر کدام پانزده دقیقه وقت داریم وفوبیای من از سخنرانی در جمع کار دستم نمی دهد و به خیر و خوشی تمام می شود. بعد از سخنرانی نوبت وقفه چای هست و بعد سوال ها شروع می شود.
مثل همیشه دولت و روزنامه نگاران رو در روی هم. یک خبرنگار آذربایجانی در مورد محدودیت های اینترنت و بلاک شدن سایت های اجتماعی در ترکمنستان می پرسد و طبق معمول جز تعارفات جوابی نمی گیرد. جالب تر اینکه دانشجوهای دانشکده خبرنگاری عشق آباد هم به عنوان شنونده به کنفرانس دعوت شده اند.
یکی دیگر از موضوعات جنجالی وبلاگ نویس ها و فعالان شبکه های اجتماعی هستند که توسط یکی از نمایندگاه مجلس ترکمنستان مورد حمله قرار می گیرند. تاجیک ها هم مفهموم روزنامه نگار- شهروند را قبول ندارند. من به عنوان روزنامه نگار- شهروند به کنفرانس دعوت شده ام و طبعا از آن دفاع می کنم. دوست ارمنستانی ام هم دفاع می کند.
کنفرانس که تمام می شود مثل بچه های مکتبی کت و دفتر و کتاب و آی پد را پرت می کنم روی تخت و نفس راحتی می کشم.
بعد از ناهار ما را به میدان اسب دوانی عشق آباد می برند. قسنگترین اسب هایی که به عمرم دیده ام. طلایی درخشان با یالهایی سپید. قهوه ای درخشان با یال هایی سرخ...پیشنهاد سواری می دهند که من جزو شجاعان نیستم. در گرمای افتاب برمی گردیم. مهمانی شام است و مستشار سفارت افغانستان در عشق آباد بین میهمانان است، پیرمرد نازنینی است از هرات که اول کار می گوید: من از شما خبرنگاران می ترسم. 
در مورد رییس جمهورترکمنستان می گوید که حتی وقتی یک ساختمان در پایتخت ساخته می شود باید امضای او را داشته باشد. از وزیران که کوچکترین اختیاری ندارند. به قول دوست آلمانی ام : اینجا شبیه یک خانواده با یک پدر سالار است که اعضای خانواده معلوم نیست که پدرشان را دوست دارند یا از او حساب می برند؟
هنوز شام ختم نشده که خبر می رسد بچه ها تصمیم گرفته اند بیرون بروند. سر از یک پارک و بعد خیابان گردی با اتوبوس و دیدن بناهای یادبود در می آوریم و شهر همچنان خلوت است. بحث جدی بین من و مراد سر آزادی بیان درمی گیرد. به اینکه نظرم را بگویم بسنده می کنم که شهروندان خودشان باید تصمیم بگیرند. او هم یکساعت سخنرانی می کند که شهروندان نمی توانند تصمیم درست بگیرند و صلاحشان را نمی دانند،توجیه تمام دولت های دیکتاتوری.
تلاش دخترها و پسرها همچنان برای برقراری ارتباط با شهروندان عشق آباد بی نتیجه می ماند و ما از نیمه شب گذشته به هتل باز می گردیم.

روز خداحافظی:
ساعت پنج صبح هنوز هوا روشن نشده که از خواب می خیزم. چمدان می بندم و به طرف فرودگاه می رویم. دوباره خیابان های خلوت و کم گذر. با مشکلات بسیار از وی آی پی رد می شویم. انگار کارمندهای انجا به مهمانهای زیاد عادت ندارند.یازده ساعت ترانزیت در فرودگاه استانبول را با دیدن فیلم و خوردن کباب اسکندر و خواندن کتاب "بزرگ فکر کنید" به خوبی و خوشی تمام می کنم. در فرودگاه دبی هم به سرعت خودم را به پرواز کابل می رسانم. کنارم در پرواز پسری افغان- امریکایی هست. رو به دوستش می کند و می گوید: ما که مجبوریم برویم افغانستان، این- اشاره به من- کجا می رود؟
یکساعت بعد که با میهاندار حرف می زنم از خجالت سرخ می شود و چند بار پشت سرهم عذرخواهی می کند.
سفر من از عشق آباد تا کابل 24 ساعت طول کشید!

No comments: