15.7.12

عشق آباد 3 - ترکمنستانی که من دیدم!

روز اول:
از خواب که بیدار می شوم هوا کاملا روشن شده است. منظره نورانی شب قبل تبدیل به دشت های وسیع، تپه های کم ارتفاع و نهال های تازه کاشته شده. این جا عجیب من را یاد دشت های اطراف تهران می اندازد. اگر آن استخر بزرگ سر باز حیاط پشتی هتل نبود با زن ها و مردها و بچه ها که شنا می کنند وحمام آفتاب می گیرند و سر وصدا می کنند، فکر می کردم که می توانم تهران باشم.
ساعت چند است؟ از اطلاعات هتل می پرسم و می گویند ده و نیم صبح. وقتی برای صبحانه خوردن نیست. اتاقم را کشف می کنم و وسایلم را جابجا می کنم. می خواهم به اینترنت هتل وصل شوم که ناموفق هستم و کاشف به عمل می اید که بابت هر 24 ساعت اینترنت وایرلس هتل 5 دالر باید بپردازم.
کتابی را که اورده ام" دختر وزیر" را می خوانم. ناهار سفرش می دهم که شامل استیک و سبزیجات است که حقیقتا خوشمزه است.
ساعت 5 عصر به تور شهر می رویم. شهر خلوت و خالی از سکنه به نظر می رسد. هیچ ساختمان قدیمی در شهر وجود ندارد. آب و هوای عشق آباد باز هم مرا به یاد هوای تهران می اندازد. 
مراد می گوید چون بیشتر مردم در این وقت روز در خانه هایشان استراحت می کنند، کسی دیده نمی شود.
به دیدن چند بنای یاد بود می رویم که همه بدون استثنا شبیه یکدیگرند و با رنگ سفید وطلایی تزیین شده اند. درست مثل ساختمان ها. از موزه ملی دیدن می کنیم که حقیقتا چیز زیادی برای نمایش ندارد.
از گرما دوباره به هتل پناه می بریم با همان سوالی که تا آخر سفر در ذهنمان تکرار می شود: پس آدم های این شهر کجا هستند؟
شام در رستوران هتل سرو می شود و آنجا برای اولین بار میزبانهایمان را ملاقات می کنیم. به طور تصادفی سر میزشان می نشینم و با همه شان آشنا می شوم. یکی از روسیه، دیگری از آلمان، یکی از امریکا و تاجیکستان و ترکمنستان. همه روسی حرف می زنند و به خاطر من انگلیسی ترجمه می کنند.

روز دوم:
صبحانه در طبقه شانزدهم و کافه تریا سرو می شود. بعد به سالن کنفرانس که طبقه همکف هتل است می رویم. مراد من را به سفیر افغانستان در عشق آباد که مرد مسن و لاغری ست معرفی می کند. سلام و علیکی می کنیم و هر کدام در جای خود می نشینیم. همیشه سیاستمدارها عصبی ام می کنند! وقت انتراکت سفیر خداحافظی می کند و می رود.
شام را مهمان وزارت خارجه در هتل عشق آباد هستیم. هتل مجلل تر از هتل پرزیدنت است و روی یک تپه مشرف به شهر قرار دارد. شام بدون مقدمه سرو می شود و خوشبختانه از دیدار و دست دادن و سیاستمدارها خبری نیست. تاجیک ها به زور من را سر میز خودشان می نشانند و تا آخر آنقدر خوش می گذرد که هر کسی سری هم به میز ما سری می زند.
ظرفیت این آدم ها در نوشیدن الکل من را به حیرت می اندازد. همه یا ودکا می نوشند و یا کنیاک و ویسکی! آنهم پشت سرهم لیوانها پر و خالی می شود. خدا را شکر می کنم که از اول آب خواسته ام!
ساعت از دوازده گذشته و میز بارها پر و خالی شده. از خوراکی های محلی فقط میوه خشک و کباب هست و چیزی شبیه به قابلی پلو شفته شده! اما غذاهای دیگر واقعا عالیست.
شب از نیمه گذشته که مسولین کنفرانس تقریبا به زور همه را سوار اتوبوس می کنند و به هتل برمی گردانند.

پ ن: اینجا عکس هایی از عشق آباد را ببینید! خواستم عکس های خودم را بگذارم اما این عکس ها زیباتر است.

No comments: