11.6.12

ارزش های اجتماعی... انتخاب رشته... انتخاب شغل

به دور وبرم که نگاه می کنم همه پسر و دخترهای بیست تا سی ساله ای که می شناسم . تعدای زیادیشان دارند بیزنس و علوم سیاسی می خوانند و این آدم را می ترساند. چند روز پیش هم مقاله بی بی سی را خواندم و فهمیدم ترسم بیهوده نبوده.
نمونه اش را هم سراغ دارم. همین ایران که در هر خیابانش یک عالمه لیسانسه وفوق لیسانس بیکار پرمدعا و طلبکار هست که فکر می کنند جامعه و دولت و.. بهشان خیانت کرده اند و... بعد هم تحلیل می کنند که افغان ها شغل های ما را گرفته اند.
در این که افغان ها با وجود همه تحقیر ها و محدودیت های قانونی و غیر قانونی در ایران جامعه موفق و با آبرویی هستند شکی نیست، که در جای دیگری باید به آن پرداخت. افغان ها در ایران موفق هستند چون از هر کاری( از کارگری تا کشاورزی و مرغداری که ایرانی ها حاضر به انجامش نبودند) ابا نکردند.
برگردیم به اجتماع خودمان در افغانستان، ده سال بعد، از هر ده نفر آدم تحصیل کرده دو تایشان بیزنس خوانده اند و یکی شان علوم سیاسی! آدم هایی که جامعه برایشان شغلی سراغ ندارد و خودشان هم با توجه به مدرکشان لیسانس و فوق لیسانس و دکترا به کمتر قانع نیستند ویا کسانی هستند که روحیه شان به رشته ای که انتخاب نکرده اند، همخوانی ندارد.
تکنسین نداریم...دامپزشک نداریم... معلم مهد کودک نداریم...پرستار خوب نداریم... کارگر خوب نداریم... کشاورز خوب نداریم...
کاش یاد بچه ها بدهیم هر رشته و شغلی در جای خودش محترم است. یک معلم مهد کودک موفق -در همین غرب کابل که من زندگی می کنم یک مهدکودک خوب و استاندارد وجود ندارد- بهتر است از یک دکترای علوم سیاسی که نمی داند جایگاهش در این اجتماع کجاست. اگر مساله منزلت اجتماعی و تمکن مالی هم باشد، آن معلم مهد می تواند! بیشتر احترام کسب کند و پول دربیاورد- تجربه این را ثابت کرده!
وقتی ارزش های جامعه ای بر اساس شغل افراد آن یک جامعه، استوار می شود درگیری فردی واجتماعی ایجاد می کند.وقتی جامعه برای یک دکتر بیشتر احترام قایل می شود تا یک پرستار... وقتی یک اینجینر بیشتر از یک کشاورز احترام کسب می کند... کسی که پشت میز می نشیند بیشتر قابل احترام است تا کسی که کار یدی انجام می دهد...کسی دلش نمی خواهد پرستار یا کشاورز شود و این در طولانی مدت جامعه را به سمت بیکاری پنهان، معضلات اجتماعی و روانی هدایت می کند. بدون این که حتی دلیل مشخصی برایش بشناسد.
در کشورهایی که به پیشرفت درست اجتماعی دست پیدا کرده اند، هیچ شغلی سخیف نیست. همانقدر که یک پزشک متخصص مورد احترام هست، یک پلیس ترافیک مورد احترام قرار می گیرد ویک کارگر ساختمانی!
خانواده های دور وبر ما تمام منابع روانی ومالی شان را سر دانشگاه رفتن فرزندانشان، به کار گرفته اند. این که در این دانشگاه هایی که مثل قارچ سبز می شوند و مثل یک کارخانه، آدم مدرک دار مدعی، بیرون می دهند . بدون این که واقعا چیزی از زندگی واقعی و ارزش های اجتماعی یاد این آدم ها داده باشد، کوچکترین نگرانی ایجاد نمی کند. هر کدامشان فکر می کنند اگر یک لیسانس زیر بغلشان زدند- مهم نیست چه رشته ای باشد- کار و شان اجتماعی شان تظمین شده است.

راهش این است که این سوال را در وجود شان نهادینه کنیم:
من چه استعداد و توانایی از نظر روانی و جسمی  دارم؟
آیا توان شش سال پزشکی خواندن را دارم؟
آیا رشته ای که قبول شده ام را دوست دارم؟
دوست دارم با فکرم کار کنم یا با دستانم؟
آیا توانایی کار بدنی و یا فکری سخت را دارم؟
آیا من که آدم دورنگرا یا برون گرایی هستم می توانم در رشته و شغل آینده ام موفق باشم؟
چه چیزی در شغل آینده ام اهمیت دارد؟ میزان درامد؟ موقعیت اجتماعی وشهرت؟ بی دردسر وساده؟ پر سر وصدا و در ارتباط با آدم های مختلف؟

برخی ارزش های جامعه وحی منزل نیست. ما آدم ها آنها را می سازیم و در آن گرفتار می شویم! گاهی باید برخی ارزش ها را شکست ویا لااقل قبل از پذیرفتن آن، با علامت سوال با آنها روبرو شویم!

No comments: