5.6.12

من این روزها

صبح چشم که باز می کنم نور خورشید خانم مستقیم توی چشم هایم هست. چشم بند یادگار پری را برمی دارم و می بندم به چشم هایم. پتوی یکنفره را بغل می کنم و سر می خورم روی نمد کنار تخت! دو سه ساعتی زندگی در خواب و بیداری جریان دارد...
بعد که کاملا بیدار می شوم. آهسته آهسته بدون هیچ عجله ای که در ده سال اخیر سابقه نداشته- چون ده سال است که بدون توقف یا سر کار رفته ام ، یا سر کلاس- به کوه ها سلام می کنم و می روم سراغ چای صبح!
اینجا از منزل سوم هیچ چیزی دیدنی تر از کوه هایی نیست که هر هفته رنگ عوض می کنند و آسمانی که بی اغراق هر دقیقه، ابرها منظره ای تازه پدید می آورند. از گرد و خاک کابل خبری نیست و تمام پنجره ها را هم که باز می گذاریم تا یک هفته بعد، گرد گیری بی گردگیری...
از خانه خوشحال خان خیلی بهتر است و هر کسی می بیند، حسزتش را می خورد... مخصوصا حیاط رو به کوه و ارامشش!
کتاب جدی نمی خوانم... فیلم جدی نمی بینم... سریال های کره ای وهالیوودی در پیت می بینم و وبلاگ خوانی می کنم.
آشپزی می کنم و نگران سبزیجات و میوه های داخل یخچال می شوم که مبادا خراب شوند...گوشت فریز می کنم ... زندگی!

پ ن: این عیش دیری نخواهد پایید و من برمی گردم به وبلاگ نویسی... به سر کلاس... سر کار...
پ ن 2: پرده های اتاق خواب را نصب کردند، احتیاجی به چشم بند نیست!

No comments: