29.5.12

سفر

به جدول پروازها نگاه کردم. خبری از پرواز من نبود. پنج ساعت به پروازم مانده بود و من در یکی از آرام ترین کشورهای دنیا و در یکی از بهترین پایتخت های اروپا بودم و پنج ساعت وقت داشتم. داشتم از استکهلم به بارسلونا پرواز می کردم و قرار بود یکی از زیباترین و قدیمی ترین شهرهای اروپا را ببینم.
نه دلهره ای و نه هیجانی... مثل دختربچه ای که گم شده باشد اما راه خانه اش را مطمین است که می تواند پیدا کند.
یک لحظه فکر کردم می توانم بروم و پرواز بعدی به کابل را بگیرم. سفر کاری ام تمام شده بود ومن می خواستم بروم اسپانیا وایتالیا را هم ببینم. دو میزبان نازنین هم داشتم، اما ...
روی مبل گرد زیبایی نشسته بودم و به وصله ناجور خودم با آن فضا نگاه می کردم - خودم فکر می کردم که وصله ناجوری هستم. به آدم هایی که می توانستم یک موجود بی اهمیت و یا قابل مطالعه باشم برایشان. موجودی که از امنیت و آرامش گریزان است.
پسرک جوانی آمد و کنارم نشست. قیافه خسته و داغانی داشت. یک ساک سفری کهنه داشت. چند دقیقه بعد دو تا پلیس آمدند سراغش و پرسیدند که مقصدت کجاست؟
یکی از پلیس ها که حرف می زد دستش به باتوم کمرش بود و هر حرکت پسرک را می پایید. پسرک نقشه درب و داغانی را از جیبش بیرون آورد و سعی می کرد جایی را روی نقشه نشان بدهد. نترسیده بود وکاری هم نمی کرد.
پلیس خم شد و صورتش را پایین تر از صورت پسر نگه داشت و از او خواست با او برود. من کمی تیاتر خوانده ام و می دانم این حرکت پلیس- نگه داشتن صورت و هیکلش پایین تر از صورت و هیکل پسرک- یعنی : من هیچ تهدیدی متوجه ات نمی کنم. من این جا هستم تا به تو کمک کنم. اگر از تو می پرسم که مقصدت کجاست و مدارکت را می خواهم برای این است که به تو کمک کنم!
کسی جمع نشد. کسی نگاه نکرد.. من درست روی صندلی کناری نشسته بودم و پاسپورت و بلیتم را در دسترس نگه داشته بودم تا ثابت کنم که مهاجر غیر قانونی نیستم -چقدر ما جهان سومی ها وصله ناجوری می شویم در آن مواقع -... کسی نپرسید... برای کسی مهم نبود!

***
بارسلونا که رسیدم، برنامه ونیز را کنسل کردم و بلیط برگشتم را جلو انداختم.
یک هفته بعد کابل بودم...شهرماجراها و مصیبت های فردی و جمعی!

No comments: