23.5.12

سفر

دوباره خود نوزده ساله سال اول دانشگاه شده بودم. بدون گذشته متفاوت، بدون تصویری از آینده. هیچ کس نبود. آدم های زندگیم رفته بودند و من بعد از سال ها واقعا تنها بودم.
در خیابان های چند صد ساله بارسلونا قدم می زدم. از خیابان های ناشناس می گذشتم و روی نیمکت های غریبه کلیسا می نشستم و با کنجکاوی به پنجره های مشبک و رنگارنگ کلیساها چشم می دوختم. 
آدم ها را تماشا می کردم و عجله ای برای هیچ کاری نداشتم.
گلابی ام را روی نیمکت سنگی کوچه ای قدیمی گاز می زدم و به خانم فروشنده ای نگاه می کردم که: گذشته داشت و آینده داشت و هزار فکر وخیال دیگر.
خود نوزده ساله ام را باز آوردم!

No comments: