18.3.12

فاطمه دختر صحرا گل یا یادی از درگذشتگان سال قبل

مادر مادر بزرگم صحرا گل نام داشت که  عمر طولانی صد وده سال را تجربه کرد و من صنف هفتم بود که به رحمت خدا رفت. مکتب رفته بود و سواد قرانی داشت. در خانواده پدری من هیچ فرقی بین دخترها و پسرها نبوده است.
مادربزرگم تنها دختر صحرا گل بود و دو برادر داشت. فاطمه- مادر بزرگم- که در کودکی به مکتب فرستاده شده هیچ وقت از یاد گرفتن "الف" فراتر نرفت و دلیلش این بود: اگر الف را یاد می گرفتم آنوقت مجبور بودم ب را هم یاد بگیرم و خدا می داند این یاد گیری به کجا ختم می شد. بعدها برای اینکه ما را به درس خواندن تشویق کند میگفت : من نادانی کردم و خواندن یاد نگرفتم.
در صدایش هیچ پشیمانی نبود!
فاطمه عاشق پسر عمه اش شد و با او ازدواج کرد. بعد از شش ماه داماد در اثر یک بیماری ناگهانی جوانمرگ شد. فاطمه بلافاصله به خانه پدری اش برگشت.  اما عمه خانم درست از سر فاطمه برنداشت و برای پسر دومش به خواستگاری دوباره آمد. 
از انجا که در این خانواده چیزی به اسم ازدواج اجباری و این حرف ها وجود نداشت. دو سال تمام عمه خانم و پسرش- که حاجی ابراهیم پدر بزرگ من باشد- دست از طلب برنداشتند تا فاطمه خانم با شرط و شروط همسر پدربزرگ شد.
فاطمه چهار دختر زایید  و ریحانه، صبورا، مریم و خورشید عمه های من شدند و تنها پسرش پدر من بود که بعد از مدت ها راز و نیاز و درخواست به درگاه خداوند برای فرزندی پسر، پدرم نصیبشان شده بود.
پدر بزرگ با توجه به سنت های رایج در افغانستان می توانست به خاطر دختر زا بودن مادر بزرگ دوباره زن بگیرد. اما خوشبختانه در فامیل پدری و مادری ام این بزرگترین ننگ است. بنابراین پدرم تنها پسرخانواده ماند.
مادربزرگم، فاطمه سال گذشته از بین ما رفت. مدت ها بود که فراموشی گرفته بود وبه سختی راه می رفت. همه همچنان دوستش داشتیم، با وجودی که کمتر به خاطرمان می آورد.
وقتی خبر رفتنش را شنیدم به این فکر کردم که: خوب زندگی کرد و با عزت رفت. چه می خواهد آدمی غیر از این؟؟ 


1 comment:

Feza Ibrahimi said...

امیدوارم شلوار و تذکره ی من بین دور ریختنی هات نبوده باشه! :)