11.2.12

برتده تنهاست...

من یک وبلاگ نویس ساده بودم که در بلاگم حرف های زنانه می زدم. غرهایی که فقط یک خانم شاغل در کابل می تواند بزند. بعد جایزه سه سال مداوم وبلاگ نویسی آنهم با اسم واقعی! به من داده شد و من بین سی و چند نفر از کشورهای مختلف برخوردم تا واشنگتن و سانفرانسسکو را ببینم.
یک ملاقات خوش امد گویی با خانم کلینتون و ملاقات با گروه تبلیغاتی اوباما روی اینترنت -به قول خودشان جوان هایی بودند که کاخ سفید پیر به سختی پذیرفتشان- و بعد هم پرواز به سانفرانسیسکو و سیلیکون ولی و دیدن آفیس گوگل و فیس بوک و ملاقات با موسسین توییتر(آن وقت ها حتی اکانت توییتر نداشتم). روز آخر سری به فروشگاه اپل در سانفرانسیسکو زدم تا برای همسرم گوشی آیفون بخرم که نشد و از فروشگاه دیگری خریدم.
بین همه مشغله ها و درگیری ها، چند روزی هست که خاطرات استیو جابز- بنیانگذار اپل- را می خوانم و حسرت می خورم چرا آن هفته دیدار از سیلیکون ولی اینقدر راجع به "انقلاب" کامپیوتری این آدم ها در آن شهر کوچک نمی دانستم.
هر چند صفحه و گاهی درهر پاراگراف، نفسم در سینه حبس می شود و برای چند دقیقه و گاهی برای چند ساعت دست از خواندن می کشم تا جملات در ذهنم رسوب کنند.

* عنوان نوشته ، عنوان یکی از کتاب های پایولو کوییلوست!


No comments: