19.1.12

من و او

رابطه من و خدا همیشه همینطوری بوده. یک چیزی را که خیلی می خواستم آنقدر دور از دسترس و بعید می کرد که بیخیال شوم. بعد یک جیز بی ربط را دم دستی می کرد و من زور می زدم تا این پیش کشی جدید را با سر سختی به چیزی دوست داشتنی تبدیل کنم.
سه سال پیش یک چیزی را گذاشت توی دامنم که آرزویش را داشتم و دو سال تمام لذتش را بردم. درست آخرش زد همه چیز را به هم ریخت و دوباره پروسه تحمیل چیز دیگر و زدن و کندن من برای دوست داشتنی کردنش.
بعد از سی سال عمر رو در رویش ایستاده ام و پیش کشی اش را قبول نمی کنم. هیچ زدن و کندنی هم نیست.
جالب ترش این است که تمنای چیز دیگری را هم ندارم.
قیافه اش آن بالا دیدنی ست، اگر چه می دانم شوخی سرش نمی شود وهر آن می تواند کاسه و کوزه ام را به هم بریزد!

No comments: