13.12.11

شعری از فاروق فارانی

سرود تلخ مظلومیت...
وقتی افشار و چنداول
مرده زار و خاکسترش بباد است
و دشت برچی ، تنهای سوخته ی شهر است
من خونم ، دلم و ذهنم
هزاره است.
من هزاره میمانم ، هزاره میمیرم
و هزاره نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی رقص مرده
و دریده شدن شکم های زنان
راندن از خانه
قانون بی ممانعت روزگار است
من اشکم و سینه ام پشتون است
من پشتون میمیرم
و پشتون نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی پیچیده در زنجیر
بجرم زادگاهش
و موهای زرد قشنگش
و لهجه نرم هراتی اش
چار شقه میشود
من روحم ، تمامی هستیم و تمامی زخمهایم
تاجیک است
من تاجیک میمانم
و تاجیک میمیرم
و دنیا را تاجیکی میبینم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی با عمری زحمت
آسان لقب گلم جم میگیرد
بیگانه خوانده میشود
و دشمن
و برباد میگردد
من با تمامی رگهای وجودم
با تمامی شیره ی بدنم
ترکمنم ، ازبکم ، قزاقم
و قرغیزی ام
من ترکمن میمانم
ازبک میمیرم
و قزاق و قرغیزی نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
من با آنکسی که با لهجه ی هزاره گی
و زبان پشتو
با لهجه پنجشیری و هراتی
و با زبان ترکمنی و ازبکی
و با هر زبان و لهجه ی فرمان ظلم صادر میکند
بیگانه ام
و دشمن.
و دشمن میمانم.
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن
ای برادر و ای خواهر !
اگر خواستی بخانه من مهمان شوی
در قبیله ی ما
در درهای آراسته،
خانه های رنگین
و در پاسدارها و نیزه داران
نشان مرا منگر
مرا در خانه های ویران
ــ که کودکان پا برهنه و لاغر و سوخته
در خاک های پیش درشان
زندگی خود را ذره ذره از دست میدهند
و آنرا بر خاک سیاه مینویسند ــ
جستجو کن
که از آن بلند است
سرود تلخ مظلومیت .
و بمن هدیه بیار
مرهمی از عشق
دستهای از دوستی
و سپیده ی آزادی .
بیشترین خانه های قبیله
از آن منست
و در های خانه ی من برویت بازند
و انتظارم بی پایان.
پس چرا درنگ؟
چرا درنگ ؟
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن .
١٩٩۵ کابل


پ ن: کپی از استتوس شکریه جان عرفانی در فیس بوک!

No comments: