4.12.11

این یک پست ساده نیست!

این روزها به آدمی که یک جایی دور از خودم ایستاده فکر می کنم. آدمی که دوستش داشتم و پر بود از حسرت ها و آرزوها و خوش خیالی ها.
دخترک خوش خیال و انگار که دنیا در مشتش بود
...
صبح این جمله ها را نوشته بودم.
ظهر، دوست دوستی راجع به اتفاقات تهران سر بسته پرسید و من هم با جمله: خیلی مهم نیست! صحبتش را تمام کردم.
یکساعت بعدش دستم می لرزید و سه سیگار پشت هم کشیدم.( برای من یعنی زیاد)
...
عصر رفتم پاسپورتم را بگیرم تا تمام خاطرات خوب و بد سال گذشته را بریزم در یک سفر و شروع کنم به فراموشی...
کیوسک گوش می کنم وبعد رفتم فیس بوک و یکدفعه آن گوشه عکس جواد -همکلاسی ام-را دیدم و بعد گفتم ببینم چه خبراست. وال جواد را چک کردم. یکی که من نمی شناسمش سرطان گرفته، بازیگر رضا بوده- همدوره ای من در دانشگاه- که پارسال جایزه اول جشنواره فجر را برد و سال قبلش جایزه اول جشنواره دانشجویی را! به خاطر بازیگرش اجرای نمایش را متوقف کرده اند. می دانم چه خون دلی می خورند تمام گروه که یک تیاتر آن هم در تهران، آن هم یک گروه دانشجویی، آن هم در دانشگاه ما به اجرای عمومی می رسد. چیزی باید در حد شاهکار باشد- که بود!- تا بتواند به اجرای عمومی برسد.
دردش وقتی بیشتر میشود که بدانی اعضای یک گروه تیاتر دانشجویی یعنی دوستان هم، همکار هم ، خانواده هم...
حالا یکی از اعضای گروه سرطان گرفته و اجرا را متوقف کرده اند!
...
پرت شده ام! پرت...

کیوسک می خواند: آقا نگه دار... من همینجا پیاده می شوم...

پ ن: عکس تیاتر عجایب المخلوقات به کارگردانی رضا ثروتی

No comments: