31.10.11

خیابان های شهر ما...

همه چیز ازآن شب برفی وسط زمستان شروع شد. برف آمده بود و ساعت فکر کنم از هشت شب گذشته بود- فقط کابلی ها می توانند بفهمند که هشت شب یک زمستان برفی یعنی نیمه شب یک شهر دیگر- بعد ما از انطرف شهر راه افتادیم و از خیابانی که از وزارت خارجه و آیسا در آن هست گذشتیم. آن وقت ها خیابان را نبسته بودند. دیوارهای کانکریتی دور وزارت خارجه هم نبود- انگار هزار سال پیش هست- عصر که رفته بودم ،برف نم نم شروع به باریدن کرده بود ودر عرض چند .
ساعت همه جا را سفید کرده بود واز سیاهی آسفالت هم خبری نبود.پرنده پر نمی زد و آن خیابان تکه ای از بهشت شده بود
درخت ها درست مثل عروس ها تور سپیدی پوشیده بودند و از پشت نرده های وزارت کاج های زیبا ...
هیچ وقت شهرم را آنقدر زیبا ندیده بودم و بعد از آن هم ندیده ام.

چند هفته پیش نزدیک غروب از سرک دارلامان می گذشتیم و خیابان به تمام معنا زیبا شده بود .خیابانی عریض با روشتایی مناسب و گلدان هایی در وسط و همه چیز خوب و عالی به نظر می رسید. چند شب بعد به هر بهانه ای راهم را دراز می کردم تا از آن خیابان بگذرم. شب هایش معرکه بود برای گذشتن!

دیشب دوباره طبق عادت دیرینه رفتیم خیابان ها را متر کنیم. دلم نمی خواست از سرک درالامان بگذرم. همین دو روز پیش انتحاری و خون انسان هایی که در آن جا ریخته شد.
حالا هر چقدر هم آسفالت بریزند و گل و درخت بکارند نمی توانم فراموش کنم یک روزی در این خیابان و برای یک لحظه ده ها انسان کشته شده اند و خونشان کف این آسفالت های تازه ریخته است.

راستی کی این دیوارهای کانکریتی و صدای انتحاری ها دست از سر خیابان های شهرم برمی دارد و شهروندان این سرزمین
بدون خاطره ای از خون از خیابان ها می گذردن؟ هزار سال بعد؟

پ ن: عکس را یک دوست در فیس بوک به اشتراک گذاشته بود!

1 comment:

Anonymous said...

دیشب خوابت را دیدم.
دلم برات تنگ شده.