18.10.11

واین منم... در آستانه فصلی سرد...

از آن غروب های پاییزی ست.
مامان دو روزی می شود که در راه برگشت است و فکر کنم این "راه برگشت" بهترین قسمت سفرش هست. که می رود جاهایی را ببیند که سال های زندگی و جوانی اش را با اعتقاد به آنها پشت سر گذاشته و تمام فداکاری ها مادرانه اش را هم به امید آمرزش و بهشت وعده داده شده شان!
چند وقتی را که مهمان ما بود احساس می کنم یک طوری بین من و او پرده برافتاد.
نه مادر و دختری که زنی جا افتاده و سخت معتقد با زن جوانی که هیچ چیزی برای معتقد بودن به ماورا برایش نمانده و روز وشبش را وقف مخدرکار و کار و کار کرده. حرفی بینمان نبود غیر از: فلانی شوهر کرد؟ پسر فلانی رفت خارج؟...
آن صبح سرد پاییزی که برای بدرقه اش رفته بودم و قبلش دعوای مفصلی کرده بودم با یکی. بغض کردم که حیف که زود بزرگ شدیم و عوض شدیم و شاید هم عوضی...

...
زنگ می زند که نیامدی! توی ذهنم آن آدمها دور آن میز مدور بزرگ ظاهر می شوند که تند تند توی حرف هم می پرند و افاضات می فرمایند. توی دلم می گویم من حتی بلد نیستم برای خودم نسخه بپیچم جه برسد به آن جماعت...

...
فردا باید سی چهل صفحه نوشته تحویل بدهم و او می گوید می دانم هر وقت نزدیک موعد مقرر می شود قاطی می کنی و زمین و زمان را به هم می بافی که بی خیال شوی و شانه خالی کنی از کار...


...
خلاصه هوای ما پاییزی ست. شما چطور؟


No comments: