13.9.11

استقبال

صبح که از خواب بیدار شدم اولین کار باز کردن دفتر روزانه و گرفتن قلم و لیست کردن کمبودهای خانه بود. راضیه خانم کمکم کرد: دستمال کاغذی، رب گوجه فرنگی،آب معدنی،... که باید مواظب باشم مریض نشوی این چند روزی که مهمان منی ، برای اولین بار بعد ازدواجم!
بعد آن لباس بلند را پوشیدم با شال مشکی آخر تو اگر چه به روی من نمی آوری اما از لباس کوتاه پوشیدن خوشت نمی آید و گر چه با بی حجابی من کنار آمده ای اما آن را هم نمی پسندی.
بعد همان یکی دو تکه طلایی را که با ذوق از بازار قایم تجریش خریده بودم برای این روزها، انداختم که تو دوست داری طلا پوشیدن من را!
حالا باید تصمیم بگیرم چی برای شام و ناهار وصبحانه داشته باشیم...


یک عمر تو هوایم را داشتی و چند روزی من هوایت را داشته باشم مادر جان!

3 comments:

Shaharzad said...

دوست داشتم این نوشته را. امیدوارم در شهر ما به مادر جان خوش بگذرد.

Masuma Ibrahimi said...

@shahrzad: come some day for little chat!

خچی said...

سلام دختر دایکندی را به خاله جان دایکندی ما برسان! :) از راه دور می بوسمتان!