18.7.11

نیما پرسید: ازش خیلی خاطره داری؟

مادر بزرگ سه روز پیش از این دنیا رفت.
نیما این خبر را داد و بغلم کرد. نیازی به دلداری نداشتم و نیازی به دلداری ندارم، فقط نمی دانم کمی عصبانی بودن از کجا آمده!!
فقطط وقتی که خبرر را به خواهر کوچیکه دادم ،بغض کردم!
مادر بزرگ یک سال بعد از سال طاعون بدنیا آمده بود( آنطور که خودش می گفت). تو بخوان بالای نود سال سن داشت. الان یک جایی هزار کیلومتر دور از زادگاهش خفته است.
مادر بزرگ من تنها دختر بعد از دو برادر بود و پدرش هیچ وقت ازدواج دوم نکرد.در سال هایی که دخترها را به مکتب نمی فرستادند مادر بزرگ که مادرش قران خواندن یاد داشت او را به مکتب فرستاد و او هم به قول خودش از الف فراتر نرفت چرا که آنوقت مجبورش می کردند ب را هم یاد بگیرد و معلوم نبود کی تمام می شد.
بعد عاشق شد. عاشق برادر پدربزرگم و بعد زن او شد. شش ماه بعد شوهرش به رحمت خدا رفت. او یکراست برگشت خانه پدری!
هر وقت سوال می کردیم چه آرزویی دارد می گفت: دوست دارم بعد از مرگم شوهر اولم را ببینم.
و بعد توی فکر فرو می رفت و ادامه می داد: چقدر خوب است آدم بعد از مرگش کسانی را که دوست داشته است را ببیند!
عمه اش که مادر شوهرش هم بود پاشنه درشان را داورد که باید زن پسر دومش بشود و او زیر بار نمی رفت تا بعد از قول وقرارهای بسیار، زن پدربزرگ شد.
مادر بزرگ چهار دختر زایید و یک پسر که پدر من باشد. به قول خودش داشتن تنها یک پسر هر مردی را این اختیار می داد که زن دوم بگیرد. اما تا همین سه روز پیش هر دویشان با هم زندگی می کردند و حالا پدر یزرگ نازنینم تنها شده است.
بیست ودو سال با مادر بزرگ زیر یک سقف زندگی کردم و تا آنجایی که می دانم نه بد کسی را گفت و نه بد کسی را خواست. خوب زندگی کرد و با آبرو رفت. گرچه این سال های آخربه خاطر فراموشی اش کمتر به یادمان می آورد. دوستش داریم و دوستش خواهیم داشت. روحش شاد!

3 comments:

قطره باران said...

بعضی آدما حتا اگه خیلی هم پیر باشن، حیفن واسه رفتن.
خدا بیامرزدشون.
و در دوریشون به شما صبر بده

شهرام بیطار said...

از صمیم دل تسلیت میگم , روح شون شاد . من هم تازگی مادربزرگم رو از دست دادم , چه خوبه که آدم باور داشته باشه که بعد از مرگ دنیای دیگه ای هم هست و میشه اونجا بقیه رو دید .




با درود و سپاس فراوان : شهرام

امید said...

روحش شاد