14.7.11

هستی یا نیستی؟

گاهی وقت ها انگار عروسکی هستم بدست تو. آن بالاها نشسته ای و نخ های من در دست های توست و من را به حرکت وا می داری و می بری و می اوری ام.
روزهای خیلی خوب و روزهای خیلی بد قوی تر می شود این حس من.
اینکه از ان بالا به سادگی ام می خندی و به گریه هایم و خشم های می خندی...
بعد همه چیز، همه آن خشم ها و خنده ها گم می شود وبه جایش آرامش برمی گردد و زندگی می افتد روی دور تکرار.
گاهی هم فکر می کنم این برمی گردد به تربیت ما و بزرگ شدن در فضایی که می گوید پا به بهشت می گذاری و پا به جهنم خواهی گذاشت و من که می دانم پا به هیچ کدامشان نخواهم گذاشت...

1 comment:

شهرام بیطار said...

گاهی باید نخ ها دست گرفت , باید کنترل داشت و با اراده تر حرکت کرد . گاهی همه چیز رو باید از اول نوشت .




با درود و سپاس فراوان : شهرام