2.7.11

تب نداشتن!

بعد از آن بیماری که من را راهی داکتر و سرم و پیچکاری کرد و دو نفر همراهم را دچار ضعف وغش از دیدن حال من( سلام پاتی ،سلام الکس) دو سه هفته اخیر ضعف و گرما حال اساسی از من گرفت.
همه اش گرمم بود و فکر می کردم به خاطر هواست. نیما هم می گفت: تب داری ها، برو دکتر!
دیشب سردم شده بود و پتو می خواستم.
صبح هم دلم نمی خواست پا برهنه بروم روی کاشیهای اشپزخانه تا خنک شوم.
این است که الان تب ندارم و زندگی بهتر است...

No comments: