22.6.11

باید امروز روز خوبی باشد.

خیلی خوب است که در خانه کرایه ای باشی و چهار سال دوام بیاوری.
خانه ام را دوست دارم با آن درخت آلبالوی توی حیاط که الان حسابی رسیده است و وقت چیدن و یک شیشه مربا و یک شیشه شربت البالو درست کردن شده! تبدیل شده به رسم هر ساله من!
اگر پرده پنجره پذیرایی را بکشی رسما تبدیل می شود به قلمروی کوچک من، از پذیرایی به دهلیز و اشپزخانه دوست داشتنی و اتاق خواب که ته خانه قرار گرفته و اگر حسیب(پسر کوچک همسایه کناری) حالش خیلی خوب یا بد نباشد که شروع کند به جیغ و داد و شلوغ بازی، بهترین و آرامترین مکان دنیاست برای خوابیدن و یا کتاب خواندن.
همه را گفتم که برسم به:
سرم درد می کرد و تب داشتم و معده ام به هم ریخته بود، با این که تازه از خواب بیدار شده بودم می دانستم که روز مزخرفی در پیش است. از تخت که پایین آمدم ، دو قدم راه نرفته ولو شدم کنار دیوار از درد.
چشم که باز کردم و به پنجره نگاه کردم. از آن زاویه به جای هر چیزی که از زاویه های مختلف از ان پنجره کوچک نزدیک سقف می دیدم دو درخت بلند زیبا دیدم با پس زمینه آسمان آبی. درخت ها در نسیم به رقص درامده بودند.
با خودم گفتم: باید امروز روز خوبی باشد!

No comments: