16.6.11


چشم هایم را ببندم ، از این کتابخانه و این صندلی چوبی پرت بشوم به رستورانت سپوزمی روی یک صندلی حصیری روبروی دریاچه و یک ماگ بزرگ لاته- که ندارند ویک نسکافه آشغال می دهند به اسم کافی- کنار دستم و یک رمان خوب که دمر گذاشته باشم روی میز تمیز- که هیچ وقت نیست-و پنجاه صفحه ازش خوانده باشم و آنقدر نفس گیر شده باشد کتاب که کتاب را گذاشته باشم تا ته نشین شود داستان در ذهنم و جا باز شود برای بقیه اش!!!



پ ن برای خدا: می بینی چه آرزوهای کوچک دست نیافتنی داریم؟ این هم دنیاست که خلق کردی؟


No comments: