12.6.11

خواستن توانستن است؟

چند وقتی بود که دخترک سوزنش گیر کرده بود روی: برویم برقصیم!
چند باری هم برنامه ریختیم که بدون جنگ و خونریزی برویم خانه یکی از دخترها برقصیم و نشد.
دخترک پیله کرده بود ونه عروسی در کار بود ونه نامزدی که بشود در آن رقصید.
یک روز که دوباره پیله کرد ،من- من که همه چیز در نظرم از رویا تا عمل چند قدم فاصله هست- توی دلم گفتم عجب دل خوشی دارد ها!
درست دو شب بعدش دعوت شدیم خانه دوستی، دخترک هم دعوت شد.
شام خوردیم و موسیقی گوش کردیم و آن وسط یکی دست دخترک را گرفت و چند ساعت مداوم باهاش رقصید.
صدای موسیقی گوش فلک را کر می کرد و ما چند ساعت رقصیدیم. داشت صبح می شد که تلو تلو خوران رفتیم خانه هامان و نه همسایه ای هوار کرده بود ونه کسی صدایش درامده بود!
می بینی؟ کابل هم گاهی وقتها با ما راه می آید!

No comments: