1.6.11

ورس ما!

ل یکی دوهفته ای با پدر و مادرش رفته بود ورس- دهات محل تولد من- و با خودش صدها عکس آورده از دره ها و کوه ها و چشمه ها.
از بچه هایی که رو به دوربین لبخندهای خالص زده اند و بعدش حتما به کنجکاوی خیره شده اند به مانیتور کوچک دوربین که عکس های خودشان را ببینند.
حسودیم می شود. به او که رفته است و من که فرصتش را داشتم و نرفتم. به اینکه بابا کی می اید که باهاش بروم ورس!
می گویند هنوز هم آنجا اگر بگویم نوه حاج ابراهیم هستم همه مرا می شناسند.
می گویند لازم نیست که یکی دو هفته یا روز باهاشان باشم تا با من دوست بشوند. برای آنها نوه حاج ابراهیم می تواند یکی از خودشان باشد که بنشینند و باهاش درد دل کنند و از بچه های ایران رفته شان بپرسند و از مادربزرگ و عمه ها و بچه های تازه به دنیا آمده و پسرهای داماد شده و دخترهای عروس شده!
حسودیم شد!
یک روزی باید بروم جایی را که در آن تولد شده ام پیدا کنم!

2 comments:

reza said...

سلام بر شما هموطن گرامي وب زيبايي داري لطفا به وبلاگ منم سري بزنيد منتظر حضور سبزتان هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

reza said...

عزيز هموطن با اجازتون من شمارو لينك كردم دوست داشتي منوبانام وبم بلينك