8.5.11

می گویند پسرک نوزده بیست ساله بوده। نسبت نزدیکی هم با عروس داشته. در عروسی آنقدر مشروب خورده- حالا معلوم نیست چه آشغالی خورده- که در جا سنگ کوب کرده و مرده است.

چهار صبح مرده را دفن کرده اند و صبح عروس را برده اند.


دور وبرم پر است از پسرهای جوانی که جوانی شان را به باد می دهند و سلامتی شان را فدا می کنند. بعضی وقت ها فکر می کنم حق دارند. نه دلخوشی و نه امید به آینده ای...فقط می خواهند این زندگی بگذرد...

No comments: