25.5.11


این بار از هر دفعه دیگری بدتر است و زندگی عادی ام را و روابطم را با آدم های دور وبرم مختل کرده است.


چراغ اتاق خواب روشن نمی شود ومن زیر باریکه نوری که از راهرو به اتاق خواب می تابد دراز کشیده ام. نیما از توی آشپزخانه داد می زند،چای می خوری؟


می گویم : نه!


چی می خوری؟


سوپ آماده !


سوپ را که می ریزد توی کاسه دوباره صدایم می کند و من که می گویم همینجا می خورم صدایش درمی آید که توی اتاق خواب و تاریکی چطور می خواهی سوپ بخوری!


کاسه سوپ به دست ولو می شوم توی راهرو!


روبرویم می نشیند: چی شده؟


من لب ورمی چینم که: هیچی.


-با میم دوم چیکار داشتی؟


: یک سوالی می خواستم بپرسم که پرسیدم.


-خب


:خب که خب، خصوصی بود!


-حالا چی شده که می خواهی بروی دکتر...


من دهانم نیم متری باز می ماند، آدم سه چهار سال با یک نفر زندگی می کند ودکتر رفتنش را نمی تواند پنهان کند. فکر می کنم لعنت ...ازدواج آدم را می کند شبیه یک کتاب خوانده شده و تمام.

No comments: