12.5.11


فقط یک روز


توقع زیادی ندارم
هرگز نداشته‌ام
دلم می‌خواهد ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
آفتابی اریب
بر میز صبحانه بتابد
و مربای انجیر در نعلبکی سفیدش
مثل طلا بدرخشد.
قهوه را که دم می‌کنم
از هزاران گنجشک بی‌برنامه‌ی این شهر
دوتاشان هم روبروی من
کنار پنجره بنشینند
و همان نت تکراری را
جیک‌جیک‌کنان بخوانند،
خرده‌نانی هم حاضرم
برایشان بپاشم.

می‌خواهم ساعتی پیش از تو
از خواب که بیدار شدم
قلبم مثل دیشب ۲۵ ساله باشد
و مغزم برود کشکش را بسابد.

تلویزیون را که روشن می‌کنم
گوینده‌ی عصا قورت‌داده‌ای بگوید:
<امروز ریش‌سفیدان دهکده‌ی جهانی هم‌پیمان فرمان‌داده‌اند هیچ تیر و توپی در هیچ کوچه و برزنی از هیچ اسلحه‌ای شلیک نشود>
یک روز که هزار روز نمی‌شود
فقط یک روز ناقابل!
من هم قول شرف می‌دهم دیگر
به ریششان نخندم.

و تورا عزیزم
بعد از چنان شب ِ بی‌مرزی
فقط در چنین شرایطی
دلم می‌آید
از خواب بیدار کنم.

عباس صفاری، از کتاب کبریت خیس

No comments: