24.4.11

سور بز


رمان "سور بز" را تمام کردم و امروز آوردم دادم به پ تا به کتابخانه ای سی اچ اضافه کند। یک هفته ای بود که رسیده بودم به پنجاه صفحه آخر وهر شب بساطی بود। سه شبش مهمان داشتیم و یکی دو شبش هم مهمانی بودیم و بقیه اش می شد چند صفحه خواندن توی تخت و همانجا خواب رفتن।


عادت قبلی را که صبح لاشه کتاب را از زیر پتو جمع می کردم را ترک کرده ام ،می گذارمش زیر بالشم تا صبح مثلا اگر زود بیدار شدم چند صفحه ای بخوانم।


صبح از خواب که بیدار شدم زیر بالشم را که چک کردم کتاب نبود। نیما نجاتش داده بود و گذاشته بود توی کتابخانه।


بعد رفتم آشپزخانه تا ریخت و پاش مهمانی دیشب را جمع کنم। برق نداشتیم و نمی شد ریسک کرد برای ظرف شستن। اگر اب تمام بشود باید واتر پمپ را روشن بکنیم।


از خیر ظرف ها گذشتم و نشستم پای تخت به خواندن" سور بز"।کتاب داشت تمام می شد و با وجود آن همه نقطه اوج در طول رمان। این اخرش همه چیز قابل پیش بینی به نظر می رسید و درست در صفحه آخر...


خودتان بخوانید...

No comments: