20.4.11

آن مرد امد.


یک رگ توی پشتم تیر می کشد و به قول مادر باد سردی از بدنم عبور می کند।


به گنبد طلایی نگاه می کنم و نماز خوان هایی که توی صف های منظم با چادرهای سپید وسیاه رو به تو نشسته اند। می دانم در میانشان جایی برای من نیست। به آسمان سورمه ای غروب نگاه می کنم و یاد آن لحظه می افتم و همه چیز دود می شود। پس تو کجایی؟



ساعت از یک صبح گذشته و من و رزا و دخترها توی پارکی قدم می زنیم। نسیم می اید و دخترها بلند می خندند। چرخ و فلک سوار می شویم و از ته دل جیغ می کشیم و بعد من از صدای خنده خودم به وحشت می افتم و همه چیز دود می شود। پس تو کجایی؟



انگار توی همان اتاق برای هزار سال حبس شده ام ،دستم روی دستگیره در خشک شده و تو نیستی!

No comments: