17.4.11

از پای پنجره اتاقم صدای گفتگویشان می اید।

م: چشمتان روشن، خواهر خانمتان به سلامت برگشتند।

ع: چشم شما بیشتر روشن رییستان برگشته।

م:چشم ما که حتما روشن। من معصومه را مثل خواهرم دوست دارم। آنقدر دلم برایش تنگ شده بود...



می ترسم، همیشه از دوست داشته شدن ترسیده ام!

No comments: