27.3.11

برای ثبت در تاریخ

دو هفته ای می شود که خزیده ام توی خانه پدری واز زیرپتو به پای تلوزیون و بعد به آن یکی تلوزیون و زیر پتو و مرتب این چرخه تکرار می شود.
برای من که همه چیز در زندگیم با بهایی چند برابر بدست آمده این آخری داشت خیلی هلو بپر تو گلو می شد. این را خود خدا هم فهمید و به موقع دارد حال من را می گیرد. ما هم که کاری نمی توانیم بکنیم ... دست زیر چانه منتظر اوامر وعذاب هایش هستیم...

1 comment:

شکوفه said...

خوب.
حالا چه دسته گلی به آب دادی؟