9.3.11

... و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.


دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب، یادت هست
سپید بود
و مثل واژهء پاکی، سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو که روی شاخهء نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد..

پ ن: دلم عجیب گرفته است...

1 comment:

Anonymous said...

فکر میکنم از روزهای قبل از سفرت یه جورایی غمگین بودی
امیدوارم مشکلت هر چی که هست زود حل بشه
زندگی در گذره بهار زیباترین فصل داره میاد غمهاتو بریز دور شاد باش